در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند
لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند
۱من کشیدم بی تأمل باده منصور را
ورنه صدبار این می از ساغر به مینا ریختند
۲شعله شوق مرا شد بال پرواز دگر
هر خس و خاری که در راه تماشا ریختند
۳ظرف داغ آتشین عشق، گردون را نبود
عاقبت این طشت آتش بر سر ما ریختند
۴هر که از نخل تمنا روزه مریم گرفت
نقل انجم در گریبانش چو عیسی ریختند
۵کوری چشم حسودان بینش ما شد زیاد
همچو آتش خار اگر در دیده ما ریختند
۶از دورنگیها که پنهان داشت دوران در لباس
جرعه ای در دامن گلهای رعنا ریختند
۷ریخت آخر غمزه یوسف به تیغ انتقام
مصریان خونی که در جام زلیخا ریختند
۸بر سر هر خار و خس چون موج می لرزد دلش
هر که را چون بحر، گوهر در ته پا ریختند
۹همت ما بود عالی، ورنه در روز ازل
حاصل کونین را در دامن ما ریختند
۱۰صائب آن روزی که رنگ نوبهاران خام بود
در قدح چون لاله ما را درد سودا ریختند
۱۱