صحبت روشن ضمیران جسمها را جان کند
کوه را برق تجلی آتشین جولان کند
۱حیرت روشندلان را نقشبند دیگرست
نقش هیهات است این آیینه را حیران کند
۲فیض مردان در زمان بیخودی افزونترست
تیغ چون گردید عریان بیشتر طوفان کند
۳می شود خار ملامت شهپر پرواز او
گردبادی را که شور عشق سر گردان کند
۴عشق سیل گوهر رازست در هر جا که هست
شمع نتوانست اشک خویش را پنهان کند
۵چون زند جوش زبردستی محیط اشک من
پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند
۶دامن شادی چو غم آسان نمی آید به دست
پسته را دل می شود خون تالبی خندان کند
۷برنتابد قهرمان عشق استغنای حسن
ماه کنعان را به جرم ناز در زندان کند
۸باد دستان را به احسان دستگیری کن که بحر
در سخای ابر با روی زمین احسان کند
۹غیرت پروانه چون صائب بر آید از لباس
شمع را از جامه فانوس در زندان کند
۱۰