زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند
شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند
۱همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را
پرتو آن روی عالمسوز بی مژگان کند
۲چهره راز نهان پیداست از سیمای من
مهره گل را محبت گوهر رخشان کند
۳تا قیامت چشم نتواند فکندن پیش پا
هر که را نظاره بالای او حیران کند
۴چشم امید جهانی می پرد چون آفتاب
تا که را قسمت به خوان وصل او مهمان کند
۵خاک را میدان فکر دور گرد عشق نیست
گردباد ما مگر در خویشتن جولان کند
۶مرد خون خوردن نه ای، همکاسه گردون مشو
لقمه این سفره کار سنگ با دندان کند
۷گردباد از دشت بیرون رفت تا قد راست کرد
کیست جولانی به کام دل درین میدان کند؟
۸خاک اگر ما را برون افکند جای طعن نیست
این تنور خام تاکی حفظ این طوفان کند؟
۹بیشتر از گردش افلاک می نالند خلق
جنبش گهواره اینجا طفل را گریان کند
۱۰مور نتواند به گردش در نیام خاک گشت
هر که از جوهر در اینجا تیغ را عریان کند
۱۱می تواند کرد با ما مهربان اغیار را
آن که لطفش آتش نمرود را بستان کند
۱۲سوزن عیسی بپوشد چشم از نظاره اش
هر که را مژگان خوبان رخنه در ایمان کند
۱۳این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
اینک آن رویی که مهر و ماه را رخشان کند
۱۴