کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند
رو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند
۱هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران
می شوم معمورتر چندان که ویرانم کنند
۲روی گل شد آتشین از شعله آواز من
از مروت نیست بیرون زین گلستانم کنند
۳می کنم گنجینه گوهر صدفها را تمام
از کرم سیراب اگر چون ابر نیسانم کنند
۴تازه چون ابرست از تردستیم روی زمین
می شود عالم پریشان گر پریشانم کنند
۵همچو مور از خاکساری دارم آتش زیر پا
مسند عزت گر از دست سلیمانم کنند
۶گر به دست افتد چو ماه نو لب نانی مرا
خلق از انگشت اشارت تیربارانم کنند
۷بسته ام چشم از تماشای زلیخای جهان
چشم آن دارم که با یوسف به زندانم کنند
۸می فشارم چون صدف دندان غیرت بر جگر
گر به جای آبرو گوهر به دامانم کنند
۹زان لب میگون به پیغامی قناعت کرده ام
جای آن دارد که خوبان بوسه بارانم کنند
۱۰نور من چون برق صائب پرده سوز افتاده است
نیستم شمعی که پنهان زیر دامانم کنند
۱۱