غنچه خسبانی که از زانوی خود بالین کنند
از شکست تن کمند شوق را پرچین کنند
۱گرچه در ظاهر به زیردست و پا افتاده اند
بگذرند از نه فلک چون رخش همت زین کنند
۲سالها در خرقه پشمینه خون خود خورند
تا دم خود را چو آهوی ختا مشکین کنند
۳در محیط تلخ، دندان بر سر دندان نهند
تا چو گوهر استخوان خویش را شیرین کنند
۴کوههای درد چون رطل گران بر سر کشند
تا زطاعت پله میزان خود سنگین کنند
۵سنگ را سازند لعل از روی دل چون آفتاب
خانه ها را زرنگار از چهره زرین کنند
۶بر چراغ مرده از نور یقین عیسی شوند
دردهای کهنه را درمان به درد دین کنند
۷در هوا چون خرده جان شرر رقصان شود
گر ز روی شوق خون مرده را تلقین کنند
۸می شود در یک دم از اوتاد، چون کوه گران
کاه برگی را که آن دریادلان تمکین کنند
۹گرچه دارند اختیار بالش زانوی حور
چون سبو در پای خم از دست خود بالین کنند
۱۰مایه داران مروت با لب خندان چو گل
خون خود با خونبها در دامن گلچین کنند
۱۱صائب از دامان ایشان دست رغبت بر مدار
کآبهای تلخ را این ابرها شیرین کنند
۱۲