رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند
از زمین پست بر اوج ثریا می روند
۱روح مجنون را زتنهایی برون می آورند
عاشقان از شهر اگر گاهی به صحرا می روند
۲خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند
چون کمان در خانه خویشند هر جا می روند
۳موج را سر رشته می گردد به دریا منتهی
راههای مختلف آخر به یک جا می روند
۴دامن مادر به آغوش پدر بگزیده اند
طفل طبعانی که از دنبال دنیا می روند
۵خانه پردازان چو سیلاب از جهان آب و گل
بی توقف راست تا آغوش دریا می روند
۶رهروان را چشم شور صبح می سازد خنک
زین سبب این راه را مردان به شبها می روند
۷از گرانجانان چو کوه قاف ایمن نیستند
اهل وحشت گر به زیر بال عنقا می روند
۸فارغ از همراه گردد هر که خود را جمع ساخت
مردم آشفته، با همراه تنها می روند
۹چون زبان شانه از فیض خموشی اهل دل
در رگ و در ریشه زلف چلیپا می روند
۱۰آرزوی خام، عالم را بیابان مرگ کرد
همچنان خامان به دنبال تمنا می روند
۱۱تن پرستانی که صائب از خودی نگریختند
زیر دیوارند اگر بیرون زدنیا می روند
۱۲