بی زبان جمعی که از حیرت چو ماهی می شوند
محرم دریای اسرار الهی می شوند
۱چون سر فکرت به جیب و پای در دامن کشند
بی نیاز از تاج و تخت پادشاهی می شوند
۲از پریدن باز می دارند چشم حرص را
چهره هایی کز قناعت زرد و کاهی می شوند
۳چیست دنیا تا کند آزاد مردان را اسیر؟
این نهنگان کی زبون دام ماهی می شوند؟
۴همچو شمع آنان که دارند از دل روشن نصیب
زود آب از خجلت زرین کلاهی می شوند
۵ظلمت از هستی است، ورنه رهنوردان عدم
شمع جان خاموش می سازند و راهی می شوند
۶صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه
مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند
۷