دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود
شاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود
۱شرم رویش از عرق صددیده بیدار داشت
چشم را هر چند در خواب گران افکنده بود
۲گرچه آب از سایه اش چون ابر رحمت می چکید
از نگاه گرم آتش در جهان افکنده بود
۳صبر و عقل و هوش را باد بهار جلوه اش
بر سر هم همچو اوراق خزان افکنده بود
۴جلوه مستانه اش از طره عنبرفشان
همچو دریا موج عنبر بر کران افکنده بود
۵نرگس مستانه اش از سرمه شرم و حیا
شوخ چشمان هوس را از زبان افکنده بود
۶از حجاب عشق بودم حلقه بیرون در
زلف او هر چند دستم در میان افکنده بود
۷مهر خاموشی حجاب چهره مطلب نبود
نور رویش پرده از راز نهان افکنده بود
۸از شکوه حسن، خورشید جهان افروز او
چاک در جیب فلک چون کهکشان افکنده بود
۹سرو بالا دست او از خارخار پای بوس
خار در پیراهن آب روان افکنده بود
۱۰در زمین او جلوه مستانه، نقش پای او
هر طرف طرح بهشت جاودان افکنده بود
۱۱راست بوده است این که ریزد درد بر عضو ضعیف
پیچ و تاب زلف در موی میان افکنده بود
۱۲از حجاب عشق صائب بود جایم زیر تیغ
گرچه بر من سایه آن ابرو کمان افکنده بود
۱۳