خنده سوفار با دلگیری پیکان بود
نیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بود
۱صحبت نیکان، خسیسان را دعای جوشن است
ایمن است از سوختن تا خار در بستان بود
۲دولت دنیا گوارا نیست بر روشندلان
تاج زر تا هست بر سر شمع را، گریان بود
۳بر نمی دارد زمین خاکساری امتیاز
در فتادن سایه شاه و گدا یکسان بود
۴گر بسوزد هر دو عالم را نیاساید شرار
اشتهای حرص دایم در ته دندان بود
۵بی نیازان را سپهر سفله می دارد عزیز
چون کند ترک فضولی، خانه از مهمان بود
۶گفتگوی عشق می آرد دل ما را به وجد
مطرب از طوفان سزد، دریا چو دست افشان بود
۷عالم افسرده از آزاد مردان تازه روست
سرو در فصل خزان پیرایه بستان بود
۸دل ز سیمای سخنسازست دایم در عذاب
پیچ و تاب نامه از غمازی عنوان بود
۹حرص از دلسردی من روی پنهان کرده است
در زمستان مور در زیرزمین پنهان بود
۱۰در دل صائب ندارد عالم پر شور راه
آب گوهر را چه غم از تلخی عمان بود؟
۱۱