عشق راهی نیست کان را منزلی پیدا شود
این نه دریایی است کاو را ساحلی پیدا شود
۱سالها باید چو مجنون پای در دامن کشید
تا ز دامانِ بیابان محملی پیدا شود
۲وحشتِ تنهایی از همصحبتِ بد خوشترست
سر به صحرا مینهم چون عاقلی پیدا شود
۳میتوان سالها با دام و دد محشور بود
میخورند بر یکدگر چون جاهلی پیدا شود
۴نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است
تن به طوفان میدهم تا ساحلی پیدا شود
۵گر کند غربال صد ره دورِ گردون خاک را
نیست ممکن همچو من بیحاصلی پیدا شود
۶رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان
میشود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
۷تخم در هر شورهزاری ریختن بیحاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
۸هیچ قفلی نیست نگشاید به آه آتشین
دامن دلگیر هر جا مشکلی پیدا شود
۹گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
۱۰