بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود
برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود
۱جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار
می شود زندان صدف بر قطره چون گوهر شود
۲تیره روزان سرمه چشمند اهل دید را
کی غبار خاطر آیینه خاکستر شود؟
۳هر که را چون شبنم گل چشم خواب آلود نیست
غافل از خورشید کی از نرمی بستر شود؟
۴روسیاهی شد دلیل کعبه مقصد مرا
تیرگی آیینه را رهبر به روشنگر شود
۵نقطه بردارد چو دست خویش از گردآوری
صفحه خاک از پریشان گردیش دفتر شود
۶نیست قیل وقال را جا در دل عارف که موم
از قبول نقش گردد ساده چون عنبر شود
۷سینه پیش ناخن الماس می سازد سپر
هر که خواهد چون عقیق ساده نام آور شود
۸سنبل جنت شود در سینه چون بشکست آه
گریه چون در دل گره شد چشمه کوثر شود
۹آنقدر دست از جلای دیده و دل برمدار
تا سر زانو ترا آیینه محشر شود
۱۰تشنه خون می شود با تیغ چون پیوست آب
هر که با آهن دلان آمیخت بد گوهر شود
۱۱شمع می دزدد زبان خویش را صائب به کام
در شبستانی که کلک من سخن گستر شود
۱۲