در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود
۱جان روشن از گداز جسم می بالد به خود
می زند ناخن به دلها ماه چون لاغر شود
۲شکر می سازد شکایت را دل خرسند ما
سبزه زنگار در شمشیر ما جوهر شود
۳حسن لیلی در بیابان گر چنین شور افکند
دامن صحرا به مجنون دامن محشر شود
۴خط آزادی است سرو و بید را بی حاصلی
سنگ می بارد به هر نخلی که بارآور شود
۵تا چه گلها بشکفد از خار در پیراهنش
دردمندی را که گل در پیرهن اخگر شود
۶بلبل ما در حریم بیضه سیر آهنگ بود
عشق در گهواره چون عیسی سخن گستر شود
۷بی وجودی آدمی را می کند صاحب وجود
فرد هستی از خط باطل نکو محضر شود
۸چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
بادبان چون غوطه در دریا زند لشگر شود
۹منتهای ناامیدی اول امیدهاست
دست و پا از کار چون افتاد بال و پر شود
۱۰از دهان پاک می گردد سخن کامل عیار
قطره چون افتاد در دست صدف گوهر شود
۱۱نیست اهل حال را صائب زبان قیل و قال
بر نمی آید نفس از نی چو پرشکر شود
۱۲