از سرم چون شمع آخر سوز پنهان سر کشید
ز آنچه دامن می کشیدم از گریبان سر کشید
۱می شود روشنتر از آبی که افشاند زچشم
هر که را چون شمع آتش از گریبان سر کشید
۲سرو نتوانست چون قمری درین بستانسرا
با کمال سرکشی از طوق فرمان سر کشید
۳کیست گردون تا نباشد تابع فرمان عشق؟
چون تواند مشت خاشاکی زطوفان سر کشید؟
۴سایه طوبی شمارد آفتاب حشر را
شعله عشق تو هر کس را که از جان سرکشید
۵می رسد حاصل به قدر سنگ اینجا نخل را
وای بر دیوانه ای کز سنگ طفلان سر کشید
۶اهل غفلت را رهایی از زندان خاک
پای خواب آلود نتواند ز دامان سر کشید
۷موج زنجیر گرفتاری کمند دولت است
شد عزیز آن کس که چون یوسف به زندان سر کشید
۸خط به اندک فرصتی تسخیر لعل یار کرد
زود بالد سبزه ای کز آب حیوان سر کشید
۹از ملامت در حریم کعبه شد خونش هدر
راه پیمایی که از خار مغیلان سر کشید
۱۰داد در ایام خامی میوه خود را به باد
نخل پرباری که از دیوار بستان سر کشید
۱۱نیست صائب حسن را از پاکدامانان گزیر
از گریبان صبح را خورشید تابان سر کشید
۱۲