ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها
دیده را از پرتو روی تو فتح البابها
۱گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود
رفتهرفته طاق نسیان میشود محرابها
۲هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید
در شکست خویش میکوشند این مضرابها
۳گرد عصیان رحمت حق را نمیآرد به شور
مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها
۴عاقبت انجم ز روی چرخ میریزد به خاک
چند ماند بر کف آیینه این سیمابها؟
۵پرتو حسن جهانسوز تو بر مسجد گذشت
زاهدان قالب تهی کردند چون محرابها
۶عقل معذورست در سرگشتگی زیر فلک
چون برآید مشت خاشاکی ازین گردابها؟
۷چون نگردد آب جانها تیره در زندان جسم؟
رنگ میگرداند از یک جا ستادن آبها
۸می به دور افکن که تا بر خویشتن جنبیدهایم
خون ما را میکند در کوزه این دولابها
۹چند صائب شکوه دل را به مسجدها برم؟
از دم گرم من آتشخانه شد محرابها
۱۰