ای زبون در حلقه زنجیر زلفت شیرها
سر به صحرا داده چشم خوشت نخجیرها
۱شوق احرام زمین بوس تو هر شب می کند
سنبلستان خاک را از طره شبگیرها
۲می کند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
مصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها
۳سد راه جلوه مستانه نتواند شدن
سیل تقدیر ترا خار و خس تدبیرها
۴نه همین مجنون نظر بندست در دامان دشت
عشق در هر گوشه در زنجیر دارد شیرها
۵بی نیاز از ناز تعویذم که مردان را بس است
حرز بازوی شجاعت جوهر شمشیرها
۶گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد
خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها
۷با تهیدستان مدارا کن به شکر این که هست
گرد دامان ترا در آستین اکسیرها
۸از سر تعمیرم ای خضر مروت در گذر
برنمی دارد مرا از خاک، این تعمیرها
۹بر کلاه خود حباب آسا چه می لرزی، که شد
تاج شاهان مهره بازیچه تقدیرها
۱۰گر نه زندان است خاک و ما همه زندانییم
چیست هر سو از سواد شهرها زنجیرها؟
۱۱موشکافان سر فرو بردند در جیب عدم
پر گره چون رشته تب، رشته تقریرها
۱۲من کیم صائب که دست از آستین بیرون کنم؟
در بیابانی که ناخن می گذارد شیرها
۱۳