تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جامها
چون رم آهو بیابانی شدند آرامها
۱دلبری را زلف او در دور خط از سر گرفت
میشود از خاک افزون حرص چشم دامها
۲خام کرد آن آتشینرو آرزوهای مرا
گرچه از خورشید تابان پخته گردد خامها
۳هر سؤالی را جوابی پیش ازین آماده بود
بیجواب از کوه تمکین تو شد پیغامها
۴پستهها را لعل میگونت گریبانچاک کرد
تلخ شد از چشم شوخت خواب بر بادامها
۵سنگ میشد پیش ازین در پنجه ابرام، موم
از دل سخت تو بیتأثیر شد ابرامها
۶راست ناید با وطن نقش گرامیگوهران
روی در دیوار باشد در نگینها نامها
۷نیست اوج اعتبار پوچمغزان را ثبات
کوزه خالی فتد زود از کنار بامها
۸از دو جانب بود مشکل جمع کردن خویش را
فکر آغازم برآورد از غم انجامها
۹شد منور سینه من صائب از داغ جنون
خانه تاریک را روشن کند گلجامها
۱۰