پخته میگردند از سودای زلفش خامها
این ره باریک، رهرو را دهد اندامها
۱این غزالی را که من صیاد او گردیدهام
چشم حسرت میشود در رهگذارش دامها
۲قاصد بیرحم اگر از خود نسازد حرف را
میبرد چون بوسه دل، شیرینی پیغامها
۳فتنه چشم تو تا بیدار شد از خواب ناز
در شکر شد خواب شیرین تلخ بر بادامها
۴دیده چون دستار کن از گریه کز چشم سفید
کعبه دیدار دارد جامه احرامها
۵چون گره بگشایی از مو، شام گردد صبحها
پرده چون بگشایی از رو، صبح گردد شامها
۶تا گذشت از بوستان مستانه سرو قامتت
بر گلوی قمریان شد طوق، خط جامها
۷کار مزدوران بود خدمت به امید نوال
مخلصان را نیست صائب چشم بر انعامها
۸