گران گشتم به چشمش بس که رفتم بیطلب سویش
مرا از پای نافرمان چهها بر سر نمیآید!
۱چه بگشاید ز ماه عید بیهمدستی طالع؟
ز صیقل کار بیامداد روشنگر نمیآید
۲به گردون جنگ دارد چشم کوتهبین، نمیداند
که بیتحریک ساقی باده در ساغر نمیآید
۳شکوه عشق هیهات است مغلوب نظر گردد
که کوه قاف عنقا را به زیر پر نمیآید
۴به آهی خرمن افلاک را بر هم زدم صائب
ز یک دل آنچه میآید ز صد لشکر نمیآید
۵به عشق لاابالی کوه طاقت برنمیآید
علاج شورش این بحر از لنگر نمیآید
۶مگر یاقوت سیرابش به داد ما رسد، ورنه
علاج تشنه ما از لب ساغر نمیآید
۷دل گردون نمیسوزد به آه آتشین ما
به دود تلخ، آب از دیده مجمر نمیآید
۸به دشواری توان دل از لباس فقر برکندن
به پای خود برون از بند نی، شکّر نمیآید
۹شکوه حسن او مهری به لب زد بیقراران را
که آواز سپند از هیچ مجمر برنمیآید
۱۰به داغ عشق دارد محرم و بیگانه یک نسبت
ازین آتش خلیل الله سالم بر نمیآید
۱۱خموشی پیشه کن تا دامن مطلب به دست آری
که بیپاس نفس از بحر گوهر برنمیآید
۱۲کدامین عنبرینمو میکند در سینهام جولان؟
که از دریای دل یک موج بیعنبر نمیآید
۱۳به منزل میبرد قطع تعلق کاروانی را
ز رهزن آنچه میآید ز صد رهبر نمیآید
۱۴