آن که از عمر سبکسیر وفا می طلبد
لنگر از سیل و اقامت ز هوا می طلبد
۱هرکه دارد طمع عافیت از آخر عمر
ساده لوحی است که از درد صفا می طلبد
۲کشتیی را که شود کوه غم من لنگر
ناخدا موج خطر را ز خدا می طلبد
۳به گواهان لباسی نشود خون ثابت
خون ما را که ازان لعل قبا می طلبد؟
۴هوس دیدن رویی است مرا در خاطر
که نقابش دو جهان روی نما می طلبد
۵صدف پوچ گران است به دل دریا را
دامن دشت جنون آبله پا می طلبد
۶نیست از سایه دیوار قناعت خبرش
آن که دولت ز پر و بال هما می طلبد
۷حرص بی شرم به آداب نمی پردازد
همه چیز از همه کس در همه جا می طلبد
۸چشم بر دست فقیرست غنی را صائب
شاه پیوسته ز درویش دعا می طلبد
۹