هرکه از گریه بیدرد اثر می طلبد
همت از مردم کوتاه نظر می طلبد
۱علم فتح بلند از سپر انداختن است
ساده لوح آن که ز شمشیر ظفر می طلبد
۲نیست هر رشته سزاوار به گلدسته ما
دل صد پاره ما موی کمر می طلبد
۳گر شود هر سر مو پای طلب کافی نیست
قطع این بادیه سامان دگر می طلبد
۴طمع از خوان بخیلان نکند قطع امید
مور حرص از نی بی مغز شکر می طلبد
۵گرچه صد بار گره شد به گلویش این آب
صدف خام همان آب گهر می طلبد
۶یوسف آنجا که به زندان فراموشان است
از دل گمشده ما که خبر می طلبد؟
۷ماه از هاله عبث می شود آغوش طراز
سرو سیمین تو آغوش دگر می طلبد
۸خاک صحرای قناعت جگرش سوخته است
نه ز حرص است اگر مور شکر می طلبد
۹بی شکستن به مقامی نرسد عزم درست
کشتی ما مدد از موج خطر می طلبد
۱۰حاجت خود نکند عرض به هرکس صائب
هرچه می بایدش از آه سحر می طلبد
۱۱