دل ارباب تنعم ز نوا می افتد
جام لبریز چو گردد ز صدا می افتد
۱با توکل سفری شو که درین راه، به چاه
هرکه از دست نینداخت عصا می افتد
۲می شود عیب هنر، نفس چو افتاد خسیس
کری و کوری و لنگی به گدا می افتد
۳دایم از عیش دو بالاست چراغش روشن
دل هرکس که در آن زلف دو تا می افتد
۴آبرو در گره گوشه عزلت بسته است
یوسف از چه چو برآید ز بها می افتد
۵دل ازان زلف به دام خط مشکین افتاد
از بلا هرکه گریزد به بلا می افتد
۶می چکد خون ز نوای جرس امروز به خاک
تا ازین قافله دیگر که جدا می افتد؟
۷آن غیورم که گر از حق طلبم حاجت خویش
بر زبانم گره از شرم و حیا می افتد
۸روی پوشیده ز آیینه ما می گذرد
آفتابی که فروغش همه جا می افتد
۹سرم از مغز تهی گشت، همانا کامروز
بر سرم سایه اقبال هما می افتد
۱۰نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما می افتد!
۱۱از نفس تیره شود آینه صائب هرچند
نیست چون همنفسی دل ز جلا می افتد
۱۲