هرکجا پرتو جانانه ما می افتد
برق در خرمن پروانه ما می افتد
۱از تن غرقه به خون کان بدخشان شده ایم
سنگ اطفال به دیوانه ما می افتد
۲می توان زود دل از خانه ویران برداشت
قدم سیل به ویرانه ما می افتد
۳این چه آهوست کز اندیشه صیادی او
رعشه بر پنجه شیرانه ما می افتد
۴از دبستان ره کاشانه خود هر طفلی
می گذارد، پی دیوانه ما می افتد
۵می کند کار نمک با جگر زخمی ما
ماهتابی که به غمخانه ما می افتد
۶خاکبازی همه را برده چو طفلان از راه
که به فکر دل ویرانه ما می افتد؟
۷نیست ممکن که به خرمن نرساند خود را
در دل سنگ اگر دانه ما می افتد
۸در دیاری که بود کعبه برابر با خاک
که به تعمیر صنمخانه ما می افتد؟
۹می پرد روزنه را دیده امید امروز
تا که را راه به کاشانه ما می افتد
۱۰نیست ممکن که قیامت به خود آید صائب
هرکه را راه به میخانه ما می افتد
۱۱