یوسفی نیست دل خوش که هویدا گردد
عافیت گمشده ای نیست که پیدا گردد
۱سنگ اطفال به دیوانگی ما افزود
خنده کبک ز کهسار دو بالا گردد
۲از فضا کم نشود وحشت خونین جگران
لاله را دل سیه از دامن صحرا گردد
۳صیقل آینه غیب همان در غیب است
دل محال است به تدبیر مصفا گردد
۴دل وحشت زده از سینه کجا یاد کند؟
چه خیال است که گوهر به صدف واگردد؟
۵قطره تا موج سبکسیر تواند گردید
حیف باشد گره خاطر دریا گردد
۶در دل ساده ما عقل کند جلوه عشق
نقطه سهو بر این صفحه سویدا گردد
۷رشته گوهر عبرت که نگاهش خوانند
تا کی از بی بصری دام تماشا گردد؟
۸چهره شمع شد از سیلی پروانه کبود
به چه امید کسی انجمن آرا گردد؟
۹سینه چاک مرا بخیه زدن ممکن نیست
هر سر خاری اگر سوزن عیسی گردد
۱۰عشق در پرده ناموس نماند صائب
قاف پوشیده کجا از پر عنقا گردد؟
۱۱