پنبه گوشم اگر پنبه مینا گردد
مستی باده گلرنگ دو بالا گردد
۱گردبادش نفس سوخته خواهد گردید
گر غبار دل من دامن صحرا گردد
۲روز در سینه تاریک تو شب می گردد
نفس از لب به چه امید به دل وا گردد؟
۳دل آگاه بود ریخته خامه صنع
نقطه از سعی محال است سویدا گردد
۴ما به یک نقطه خال از رخ او محو شدیم
وقت آن خوش که بر این صفحه سراپا گردد
۵از ته سبزه خط، همچو مه از ابر تنک
رفتن حسن به تعجیل هویدا گردد
۶شمع را جامه فانوس پر و بال شود
هرکجا دلبر من انجمن آرا گردد
۷تا نبندد ادب عشق زلیخا را چشم
چشم یعقوب محال است که بینا گردد
۸اشک ماتم شود آبی که به رغبت ندهند
ابرها روترش از تلخی دریا گردد
۹کشش جاذبه اصل بلند افتاده است
سخت می ترسم ازین شیشه که خارا گردد
۱۰مانع رزق مقدر نشود در بستن
در رحم روزی اطفال مهیا گردد
۱۱سفله از منع به دامن نکشد پای طلب
که به هر دست فشاندن چو مگس وا گردد
۱۲از گرانجانی من شوق زمین گیر شده است
آب را ریگ روان سلسله پا گردد
۱۳رتبه حرف ز خاموشی هرکس پیداست
جوهر آینه از پشت هویدا گردد
۱۴صائب از چهره مقصود تواند گل چید
هر که را آینه سینه مصفا گردد
۱۵