سخن عشق محال است مکرر گردد
بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد
۱سخن عشق به تکرار ندارد حاجت
کی تهی حوصله بحر ز گوهر گردد؟
۲از جنون حرف مکرر نه شنیده است کسی
حرف عقل است که نشنیده مکرر گردد
۳نظر پیر مغان گرمتر از خورشیدست
چه غم از باده اگر دامن ما تر گردد؟
۴کفر نعمت بود از جنت اگر یاد کند
دیدن روی تو آن را که میسر گردد
۵پله حسن به تمکین ز تماشایی شد
یوسف از جوش خریدار به لنگر گردد
۶نفس آن روز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد
۷به زر قلب ز اخوان نخرد یوسف را
از تماشای تو چشمی که توانگر گردد
۸گر به میخانه مرا جاذبه پیر مغان
از کرم راهنما نوبت دیگر گردد:
۹دست وقتی کنم از گردن مینا کوتاه
که مرا طوق گریبان خط ساغر گردد
۱۰می پرد دیده امید دو عالم صائب
تا که را دولت دیدار میسر گردد
۱۱