حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
به نسیمی ورق لاله و گل برگردد
۱گل رویی که نیاید ز لطافت به خیال
چه خیال است در آیینه مصور گردد؟
۲می رود خود بخود از کار دل خونشده ام
این نه خونی است که محتاج به نشتر گردد
۳تا زند پر، شود از گرمی پرواز کباب
نامه شوقم اگر بال کبوتر گردد
۴چون سلیمان سخن مور به رغبت بشنو
تا بر آیینه اقبال تو جوهر گردد
۵بر دل گرمی اگر دست گذاری از لطف
چون صدف آبله دست تو گوهر گردد
۶دم جان بخش نسیم سحری را دریاب
پیش ازان کز نفس خلق مکدر گردد
۷تربیت را نبود در دل تاریک اثر
جوش دریا سبب خامی عنبر گردد
۸کار دلها نشود بی نفس گرم تمام
ماه از خویش محال است منور گردد
۹می رساند به صدف دانه گوهر خود را
ساده لوح آن که پی رزق مقدر گردد
۱۰هر حجابی که درین راه به یک سو فکنم
دل مغرور مرا پرده دیگر گردد
۱۱دست در دامن تسلیم و رضا زن صائب
تا ترا موج خطر دامن مادر گردد
۱۲