چه بهشتی است که یارم ز سفر برگردد
از نظر ناشده چون نور نظر برگردد
۱قدرت عجز اگر این است که من یافته ام
تیغ دندانه شود تا ز سپر برگردد
۲سفر عشق محال است مکرر نشود
هرکه این راه به پا رفت به سر برگردد
۳نه چنان رفته ام از خود که به خود باز آیم
به دل سنگ محال است شرر برگردد
۴ترک دنیا نکند حرص به دست افشاندن
مگس خیره مکرر به شکر برگردد
۵تیر آه من و اندیشه ز گردون، هیهات
ناوک سخت کمان کی ز سپر برگردد؟
۶رم آهو که عنانش به کف خودرایی است
به تماشای تو ای طرفه پسر برگردد
۷از غریبی دل خود همچو مه بدر مخور
که به خورشید همان نور قمر برگردد
۸تیر آهی که به صد زور گشایم ز جگر
از نگونساری طالع به جگر برگردد
۹جان شیرین نکند یاد ز دنیای خسیس
به نی خشک محال است شکر برگردد
۱۰عمر چون رفت ز کف، سود ندارد افسوس
کی به نیسان ز صدف آب گهر برگردد؟
۱۱بیخبر یار مگر بر سرم آید صائب
ور نه آن صبر که دارد خبر برگردد؟
۱۲