که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟
فرد خورشید که می گفت که باطل گردد گردد؟
۱خط مشکین نفس بیهده ای می سوزد
سحر چشم تو نه سحری است باطل که گردد
۲گر فتد چشم صنوبر به نهال قد او
نه به یک دل، که گرفتار به صد دل گردد
۳عاشق آن است که از گریه شادی خونش
شسته از دامن بیرحمی قاتل گردد
۴خون چو شد مشک، دگر بار نمی گردد خون
دل دیوانه محال است که عاقل گردد
۵روز روشن نشود کرم شب افروز سفید
با رخ خوب تو چون ماه مقابل گردد؟
۶می شود موج خطر سلسله جنبان محیط
شور دیوانه یکی صد ز سلاسل گردد
۷چون صدف طالعی از عقده مشکل دارم
که اگر آب خورم آبله دل گردد
۸حرص پیران شود از ریزش دندان افزون
صدف از بی گهریها کف سایل گردد
۹می شود روزی دندان ندامت، دستی
که بدآموز به دامان وسایل گردد
۱۰به سپندی دل روشن گهران می سوزد
که ز بیتابی خود دور ز محفل گردد
۱۱نشود حرص تهی چشم به احسان خاموش
که لب نان، لب در یوزه سایل گردد
۱۲دانه سوخته خاک فراموشان باد!
صائب آن روز که از یاد تو غافل گردد
۱۳