آب خوب است لب خشکی ازو تر گردد
گره دل شود آن قطره که گوهر گردد
۱خار پیراهن ماهی است به اندازه فلس
جای رحم است بر آن کس که توانگر گردد
۲هرکه قانع به در دل نشود از درها
از پریشان نظری حلقه هر در گردد
۳مکن اندیشه ز وحشت که به سودازدگان
دامن دشت جنون، دامن مادر گردد
۴هرکه مجنون تو گردید نگردد عاقل
خون چو شد مشک محال است دگر برگردد
۵سر بنه بر خط فرمان که برات خط سبز
نیست ممکن که به صد تیغ دو دم برگردد
۶می شود قند گلو سوز مکرر چون شد
چه شود چون سخن تلخ مکرر گردد
۷دل چو معمور شد از داغ، شود گنج گهر
سر چو از درد گرانبار شد افسر گردد
۸می رسد خشک نگردیده به تشریف جواب
نامه شوقم اگر بال کبوتر گردد
۹بی حیایان به نگه خانه زنبور کنند
پرده شرم اگر سد سکندر گردد
۱۰بخت خوابیده به فریاد نگردد بیدار
خون چو شد مرده، کجا زنده به نشتر گردد؟
۱۱باش خرسند چو مردان به قناعت صائب
که فقیر از دل خرسند توانگر گردد
۱۲