نفس از توبه صادق دم عیسی گردد
دست از بیعت تقوی ید بیضا گردد
۱پرتو شمع محال است به روزن نرسد
دل چو روشن شود اعضاء همه بینا گردد
۲گرد عصیان اگر از چهره دل پاک کنی
از فروغ تو زمین آینه سیما گردد
۳لب اگر از لب پیمانه می برداری
نفس پاک تو جان بخش چو عیسی گردد
۴اگر از جلوه مینا گذرانی خود را
فیض نازل به تو از عالم بالا گردد
۵ملک بیگانه بود بیخبری عاقل را
کسی از بهر چه در کشور اعدا گردد؟
۶دست رغبت ز حنای می گلرنگ بشوی
تا ز روشن گهری چون ید بیضا گردد
۷در حریمی که کشد خط به زمین جبهه عقل
کلک صائب ز فضولی است که گویا گردد
۸