چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد
زنگ از آیینه بینایی ما برخیزد
۱بر دل از رهگذر خط تو چون خط غبار
ننشسته است غباری که ز جا برخیزد
۲داغ غیرت به دل خضر و مسیحا سوزد
لاله ای کز سر خاک شهدا برخیزد
۳در بساطی که گهر گرد یتیمی دارد
چه غبار از دل غم دیده ما برخیزد؟
۴خضر از سبزه خوابیده گران خیزترست
پیش آن کس که ز شوق تو ز جا برخیزد
۵من و آن حسن جهانسوز که در محفل او
از سپندی که نسوزند صدا برخیزد
۶تا نظر واکند از پای فتد چون نرگس
هر که از خاک به امداد عصا برخیزد
۷راه خوابیده محال است که بیدار شود
اگر از شش جهت آواز درا برخیزد
۸اژدها را طمع گنج گوارا سازد
از سر راه محال است گدا برخیزد
۹خامشی تبت وارونه پرگویان است
نیست ممکن که ز یک دست صدا برخیزد
۱۰به شتابی گذرم صائب ازین وحشتگاه
که ز هر آبله ام بانگ درا برخیزد
۱۱