محو دیدار تو راحت ز الم نشناسد
صورت خوب و بد آیینه ز هم نشناسد
۱سنگ میزان برهمن شود آن روز تمام
که به هر سنگ رسد کم ز صنم نشناسد
۲اوست بینا که اگر خاک دهندش به بها
سرمه از خود شکنی سازد و کم نشناسد
۳نشأه باده توحید بر آن رند حلال
که بط باده کم از مرغ حرم نشناسد
۴از تو آن روز شود سلطنت روی زمین
که ترا راهرو از نقش قدم نشناسد
۵هر که را از سر آزاده دهد افسر، فقر
رتبه خاک کم از مسند جم نشناسد
۶خاک در دست کسی زر شود از درویشان
که شود خاک و در اهل کرم نشناسد
۷هر که افسانه چشم تو کند در خوابش
بستر عافیت از تیغ دو دم نشناسد
۸چون ترا فرق ز یوسف کند آن کوته بین؟
که سر کوی تو از باغ ارم نشناسد
۹پیش جمعی که تمامند به میزان خرد
صیرفی اوست که دینار و درم نشناسد
۱۰عام می بود اگر درد سخن، می بایست
که کسی نبض سخن به ز قلم نشناسد
۱۱فارغ از پوست بود هر که رسیده است به مغز
چه عجب عاشق اگر دیر و حرم نشناسد؟
۱۲چون ز آغاز به انجام رسد نامه من؟
در مقامی که سر از پای قلم نشناسد
۱۳ملک حیرت ز حوادث نشود زیر و زبر
چه عجب صائب اگر شادی و غم نشناسد؟
۱۴