چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟
بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد
۱هم به بال و پر خورشید مگر شبنم ما
به سراپرده خورشید جهانتاب رسد
۲رشته عمر ازان چاه ذقن کوتاه است
به گسستن مگر این رشته به آن آب رسد
۳نفس هر دو جهان سوخت درین غواصی
تا که را دست به آن گوهر نایاب رسد
۴در سبب کوش که بی ابر بهار از دریا
نیست ممکن به لب خشک صدف آب رسد
۵آسمانش یکی از حلقه بگوشان باشد
هر که را دست به آن زلف سیه تاب رسد
۶ساقی از گردش آن چشم به فریادم رس
که من آن صبر ندارم که می ناب رسد
۷گرچه از ثابت و سیار بهشتی است فلک
حاش لله که به هنگامه احباب رسد
۸دامن تیغ ترا خون دو عالم نگرفت
چه گرانی ز خس و خار به سیلاب رسد؟
۹روزی هر کسی از راه نصیب آماده است
قسمت گرگ محال است به قصاب رسد
۱۰هست تا مجلس می روشنی آنجا فرش است
شب آدینه مگر شمع به محراب رسد
۱۱پیش کج بحث خمش باش که سرگردانی است
آنچه از ماهی لب بسته به قلاب رسد
۱۲نیست جز زخم زبان قسمت سرگشته عشق
خس و خاری مگر از بحر به گرداب رسد
۱۳که به ویرانه من پرتو مهتاب رسد
صائب از کوتهی بخت ندارم امید
۱۴