حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید
کار شمشیر ز آیینه فولاد آید
۱کشتگان تو ز غیرت همه محسود همند
گرچه یکدست خط از خامه فولاد آید
۲از دل خونشده ماست نگارین پایش
چون ازان زلف برون شانه شمشاد آید؟
۳نفس کامل شود از تنگی زندان بدن
دیو ازین شیشه برون همچو پریزاد آید
۴دل اگر نالد ازان خنده پنهان چه عجب؟
کز نمک آتش سوزنده به فریاد آمد
۵سخن هرکه ندارد ز تأمل مغزی
سست باشد، اگر از خامه فولاد آید
۶شاهد تیرگی جهل بود لاف گزاف
که سگ از سرمه شب بیش به فریاد آید
۷گرچه از چهره پرد رنگ ز سیلی صائب
رنگ بر روی من از سیلی استاد آید
۸