دل ما سلطنت فقر به سامان ندهد
ده ویرانه ما باج به سلطان ندهد
۱در ریاضی که دل سوخته من باشد
باغبان آب به گلهای گلستان ندهد
۲نشود رتبه خردان به بزرگان معلوم
مور را مسند اگر دست سلیمان ندهد
۳هرکه را دل سیه از منت احسان شده است
جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهد
۴رهنوردی که به منزل نظرش افتاده است
خار را فرصت گیرایی دامان ندهد
۵طمع رزق ز افلاک ز کوته نظری است
دست در کاسه خود سفله به مهمان ندهد
۶جان فداساز که صیاد درین قربانگاه
تا بود جان، به کسی دیده حیران ندهد
۷دل آزاده درین باغ ندارد صائب
هرکه چون گل سر خود با لب خندان ندهد
۸