صبر هرچند به دل رنگ حضر میریزد
شوق از خانه برون رخت سفر میریزد
۱صدف از تشنهلبی مشرق تبخال شده است
ابر در کام نهنگ آب گهر میریزد
۲عارفان جان خود از خصم ندارند دریغ
گل به دامان صبا زر به سپر میریزد
۳با سبکدستی ما برق حوادث چه کند؟
جرأت کشتی ما رنگ خطر میریزد
۴بس که از سبزهٔ آن طرف بناگوش تر است
خط ریحان چمن خاک به سر میریزد
۵برگریزان کرم لذت دیگر دارد
گرد آن نخل که بیخواست ثمر میریزد
۶هر زمین تخمی و هر تخم زمینی دارد
داغ، ته جرعه خود را به جگر میریزد
۷مور ما را به کف دست سلیمان برسان
تا ببینی به تکلم چه شکر میریزد
۸دل محال است لب از حرف شکایت بندد
شعله را تا نفسی هست شرر میریزد
۹با لب او سخن از حسن گلوسوز زده است
زهر خود را خط سبزش به شکر میریزد
۱۰دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پُر است
عشق در هر گذری رنگ دگر میریزد
۱۱نیست جز خامهٔ صائب که زوالش مرساد!
رگ ابری که شب و روز گهر میریزد
۱۲