دل به مطلب اگر از راه تپیدن نرسد
گو مکن سعی که هرگز به دویدن نرسد
۱بهترین پایه صاحب نظران حیرانی است
دیده هرگز به مقامی ز پریدن نرسد
۲پای فهمیده در آن سلسله زلف گذار
که در آن کوچه به خورشید دویدن نرسد
۳از دل پخته مزن لاف که این میوه خام
نرسد تا به لبت جان، به رسیدن نرسد
۴وحشتی قسمت مجنون من از عشق شده است
که به من هیچ غزالی به رمیدن نرسد
۵گرچه چون لاله نگونسار بود کاسه من
از دل سوخته خونم به چکیدن نرسد
۶نرسد زان به تو از چشم بدان آسیبی
کز لطافت گل روی تو به دیدن نرسد
۷نه چنان رفته ام از خود که دگر بازآیم
دامن رفته ز دستم به کشیدن نرسد
۸می دود در پی آن چشم دل خام طمع
طفل هرچند به آهو به دویدن نرسد
۹از لطافت به تماشایی آن سیب ذقن
بجز از دست و لب خویش گزیدن نرسد
۱۰آنچنان محو تو شد دیده نظار گیان
که به گلهای چمن نوبت چیدن نرسد
۱۱دل سودا زده و حرف شکایت، هیهات
دانه سوخته هرگز به دمیدن نرسد
۱۲مهربان گر به یتیمان نشود دایه لطف
هوش اطفال به انگشت مکیدن نرسد
۱۳چه کند با دل سنگین طبیبان صائب؟
ناتوانی که فغانش به شنیدن نرسد
۱۴