دل تهی ناشده از خویش به جایی نرسد
تا بود پر ز شکر نی به نوایی نرسد
۱تیر را شهپر پرواز بود پاکی شست
آه با دامن آلوده به جایی نرسد
۲نیست در سینه هرکس که ز غفلت آهی
همچو کوری است که دستش به عصایی نرسد
۳در شفاخانه ایجاد به جز بیدردی
هیچ دردی نشنیدم به دوایی نرسد
۴پنبه زاری است ترا گوش ز غفلت، ورنه
نفسی نیست که از غیب ندایی نرسد
۵قیمت گوهر نادیده که می داند چیست؟
چه عجب گر سخن ما به بهایی نرسد
۶گر مرا نیست چو خار سر دیوار گلی
گلم این بس که ز من زخم به پایی نرسد
۷نشود زشتی دنیا به تو روشن چون آب
تا ترا آینه دل به جلایی نرسد
۸کیست از اهل مروت که کند سیرابش؟
بر سر خار اگر آبله پایی نرسد
۹خرج ره می شود این خرده جانی که مراست
گر به فریاد من آواز درایی نرسد
۱۰چه گل از برگ خود آن خونی احسان چیند؟
که ازو دست یتیمی به حنایی نرسد
۱۱دل هرکس که شود آب چو شبنم صائب
نیست ممکن که به خورشید لقایی نرسد
۱۲