به زیر چرخ دل شادمان نمیباشد
گل شکفته درین بوستان نمیباشد
۱خروش سیل حوادث بلند میگوید
که خواب امن درین خاکدان نمیباشد
۲مخور ز سادهدلیها فریب صبح نشاط
که هیچ مغز درین استخوان نمیباشد
۳به هرکه مینگرم همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم درین گلستان نمیباشد؟
۴دلیل رفتن دلهاست آه دردآلود
غبار بیخبر کاروان نمیباشد
۵دلی که نیست خراشی در او زمینگیر است
زری که سکه ندارد روان نمیباشد
۶به طاقت دل آزرده اعتماد مکن
که تیر آه به حکم کمان نمیباشد
۷کناره کردن از افتادگان مروت نیست
کسی به سایه خود سرگردان نمیباشد
۸مکن کناره ز عاشق که زود چیده شود
گلی که در نظر باغبان نمیباشد
۹به یک قرار بود آب چون گهر گردد
بهار زندهدلان را خزان نمیباشد
۱۰به گنجهای گهر ماه مصر ارزان است
به هر بها که بودمی گران نمیباشد
۱۱قدم ز میکده بیرون منه که جز خط جام
خط مسلمیی در جهان نمیباشد
۱۲گرانتر است به دیوان حشر میزانش
به هرکه سنگ ملامت گران نمیباشد
۱۳به چشم زندهدلان خوشتر است خلوت گور
ز خانهای که در او میهمان نمیباشد
۱۴شکسته رنگی ما نامهای است واکرده
چه شد که شکوه ما را زبان نمیباشد
۱۵هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائب آتش زبان نمیباشد
۱۶