ز کلک تازه من شعر تر نمی گسلد
ز شاخ سدره وطوبی ثمر نمی گسلد
۱اگر چو رشته تو هموارکرده ای خود را
زجویبار تو آب گهر نمی گسلد
۲علاقه تو به دنیا ز نارساییهاست
ز شاخ از رگ خامی ثمر نمی گسلد
۳ز گوشه دل آگاه پا برون مگذار
کز این زمین مبارک خبر نمی گسلد
۴ز فیض صبح بنا گوش در قلمرو زلف
شب دراز نسیم سحر نمی گسلد
۵به خاک زنده دلان بر چراغ مرده خویش
که فیض مردم روشن گهر نمی گسلد
۶نمی شود به تسلیم راضی از ما خلق
زخون مرده ما نیشتر نمی گسلد
۷مکن ز رشته جان سرکشی که این زنار
به هیچ تیغ زموی کمر نمی گسلد
۸ز پیچ وتاب ندارد گزیر روشندل
که این دو سلسله از یکدگر نمی گسلد
۹به گفتگوی زبان نیست حاجتی صائب
به محفلی که نظز از نظر نمی گسلد
۱۰