نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
۱کجا به مرکز حق راه می تواند برد
کسی که گردش افلاک سرسری داند
۲چو سایه از پی دلدار می رود دلها
ضرورنیست که معشوق دلبری داند
۳کسی که خرده جان را ز روی صدق کند
نثار سیمبری کیمیاگری داند
۴نگشته از نظر شور خلق دنبه گداز
هلال عید کجا قدر لاغری داند
۵نگشته است به سنگین دلان دچار هنوز
کجاست گوهر ما قدر جوهری داند
۶کسی است عاشق صادق که از ستمکاری
ستم به جان نکشیدن ستمگری داند
۷دلی که روشنی از سرمه سلیمان یافت
سراب بادیه را جلوه پری داند
۸تو سعی کن که درین بحر ناپدید شوی
وگرنه هر خس وخاری شناوری داند
۹فریب زلف تو در هیچ سینه دل نگذاشت
که دیده مار که چندین فسونگری داند
۱۰تمام شد سخن طوطیان به یک مجلس
نه هرشکسته زبانی سخنوری داند
۱۱چو زهره هر که به اسباب ناز مغرورست
ستاره های فلک جمله مشتری داند
۱۲کسی میانه اهل سخن علم گردد
که همچو خامه صائب سخنوری داند
۱۳