اگر به قامت رعنای او نظاره کند
ز طوق فاخته زنجیر سروپاره کند
۱من و نظاره ابروی او که چون مه عید
تمام عیش جهان را به یک اشاره کند
۲نصیب صبح ز خورشید داغ حسرت شد
دگر کسی به چه امید سینه پاره کند
۳نفس شمرده زند هر که در بساط وجود
چوصبح زندگی خویش را دوباره کند
۴گرفتم این که بود موج در شنا تردست
چه دست وپای درین بحر بی کناره کند
۵عجب که فرصت دیدن به عیب خلق رسد
به عیب خویش اگر آدمی نظاره کند
۶چهابه چشم تماشاییان کند یا رب
رخی که دیده خورشید پرستاره کند
۷نهان چگونه کنم عشق را که زور شراب
به شیشه های تنک کار سنگ خاره کند
۸چو شمع گریه هرکس که آتشین باشد
جز این که دست بشوید ز جان چه چاره کند
۹کسی که چون دل صد پاره مصحفی دارد
چرا به مهره گل صائب استخاره کند
۱۰