سخن بجا چو بود رتبه اش زیاده شود
کز اعتبار فتد چون نگین پیاده شود
۱ز گریه بستگی کار دل زیاده شود
که تر چو شد گره سخت بدگشاده شود
۲کنند پردهنش را ز گوهر شهوار
دهان هر که بجا چون صدف گشاده شود
۳رسد ز باد مخالف سفینه اش به کنار
چو موج هر که درین بحر بی اراده شود
۴فروتنی است دلیل رسیدگان کمال
که چون سوار به منزل رسد پیاده شود
۵به جستجوی تو چون نی نبسته ام کمری
که گر به آتش سوزان روم گشاده شود
۶ز بندگی نکند عار نفسهای خسیس
که اعتبار سگان بیش از قلاده شود
۷کند تحمل بسیار مرد را بی وقر
کمان چو تن به کشیدن دهد کباده شود
۸به صبح جای نفس زود تنگ خواهد شد
به قدر تنگی اگر دل مرا گشاده شود
۹به نقش کم ز بساط زمانه قانع باش
که نقش بیش چو شد چشم بد زیاده شود
۱۰به جوی رفته دگر بار آب می آید
که خاک باده پرستان سبوی باده شود
۱۱شکسته دل مشو از سخت رویی ایام
که مومیایی از صلب سنگ زاده شود
۱۲به فکر عقده ما هیچ کس چو نی نفتاد
مگر به ناخن برق این گره گشاده شود
۱۳ز آب تلخ شود بیش تشنگی صائب
ز باده رغبت میخوارگان زیاده شود
۱۴چه حاجت است دعا دل چو بی اراده شود
کف نیاز بود هر زمین که ساده شود
۱۵