ز خود برآ که نسیم بهار میآید
سبکروی ز سر کوه یار میآید
۱ز بوی خون گل و لاله میتوان دریافت
که از قلمرو آن دل شکار میآید
۲رهش به کوچه زلف نگار افتاده است
چنین که باد صبا مشکبار میآید
۳به هرکجا که رود سبز میکند چون خضر
پیام خشکی اگر زان دیار میآید
۴ز روح بخشی باد بهار معلوم است
که تازه از بر و آغوش یار میآید
۵ز چشم شبنم گل روشن است چون خورشید
که از نظاره آن گلعذار میآید
۶نه لاله است که سر میزند بهار از خاک
که خون ما به زمینبوس یار میآید
۷که شسته است درین آب روی چون گل را
که بوی خون ز لب جویبار میآید
۸اگر به کار جهان من نیامدم صائب
کلام بیغرض من به کار میآید
۹