ز راه صلح مهیای جنگ می آید
ز مومیایی او کار سنک می آید
۱امید رحم بود کفر ازان خدا ناترس
که گر به کعبه رود از فرنگ می آید
۲ز شیشه بال پریزاد اگر شکسته شود
خیال یار هم از دل به تنگ می آید
۳غبار آه ز دل می شود بلند مرا
به شیشه دل هر کس که سنگ می آید
۴به چار بالش خاراست چون شرر جایم
ز بس که بر من از اطراف سنگ می آید
۵قد خمیده مرا شد به راه راست دلیل
به صیقل آینه بیرون ز رنگ می آید
۶چنان به عهد تو شد عام دردمندیها
که بوی درد ز داغ پلنگ می آید
۷خیال روی تو هم می رود ز دل بیرون
برون ز گوهر اگر آب ورنگ می آید
۸ز آسمان مقوس ز بس کجی دیدم
کمان به دیده من چون خدنگ می آید
۹مگر که هست امید اجابتی صائب
که آه بر لب من بی درنگ می آید
۱۰