توان به صبر سر سرکشان به دام کشید
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
۱ز کلک صنع همان روز آفرین برخاست
که گرد لعل لبش خط مشکفام کشید
۲همان پر از گل خمیازه است آغوشش
اگر چه هاله به بر ماه را تمام کشید
۳مکن ز بخت سیه تلخ روی خود که نگین
سیاهرویی عالم برای نام کشید
۴کسی چو دار درین انجمن سرافرازست
که کاسه از سر منصور کرد وجام کشید
۵ز انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
۶ز فیض عالم بالا چه در توانی یافت
ترا که کسب هوا بر کنار بام کشید
۷فریب زندگی تلخ داد دایه مرا
ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید
۸به دیدنی نتوان کنه عشق را دریافت
به یک نفس نتوان بحر را تمام کشید
۹ازین مصاف سر آن کس برد که چون خورشید
هزار تیغ به یکبار از نیام کشید
۱۰ز پرتو نظر التفات مردان است
که گفتگوی تو صائب به این مقام کشید
۱۱