خط عذارتو خورشید رابه دام کشید
ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید
۱مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن
که نرم نرم خط از حسن انتقام کشید
۲امید هست ترا بی سخن رحیم کند
همان که سرمه خاموشیم به کام کشید
۳مکن ستم به ضعیفان که رشته بی جان
ز مغز گوهر جان سخت انتقام کشید
۴همان به دامن شبها امید من باقی است
اگر چه صبح عذارش ز خط به شام کشید
۵اشاره ای است کز این حلقه پا برون مگذار
خطی که ساقی دوران به دور جام کشید
۶اگر چه از رم آهوست بیش وحشت من
مرا به گردش چشمی توان به دام کشید
۷چه رحم بر دل پرخون اهل عشق کند
که زلف دل سیهش مشک را به خام کشید
۸من از کجا وخرابات وپای خم صائب
مرا توجه ساقی به این مقام کشید
۹