به زلف او دلم از برق گوشواره رسید
به داد من شب تاریک این ستاره رسید
۱نمی رسد به زمین پای دل ز خوشحالی
مگر به سوخته ای خواهد این شراره رسید
۲به اختیار ندادم به طاق ابرو دل
مرا ز عالم بالا همین اشاره رسید
۳برآمدم ز خطر تا به خود فرو رفتم
چو کشتیی که به دریای بیکناره رسید
۴به دست بسته در خلد اگر زنم چه عجب
که جوی شیر به طفلان گاهواره رسید
۵به دار الفت منصور جای حیرت نیست
که دست غرقه دریا به تخته پاره رسید
۶خیال وحشی چشم که راه در دل داشت
که رشته نفس از سینه پاره پاره رسید
۷مرا چو سبحه گره آن زمان به کار افتاد
که کار من ز توکل به استخاره رسید
۸ازان چو داغ نگردید شمع من خاموش
که فیض من به جگر های پاره پاره رسید
۹به آب تا نرساندم ز پای ننشستم
چو تیشه ناخن من گر به سنگ خاره رسید
۱۰ز چاره زن در بیچارگی که خسته ما
گرفت تا ره بیچارگی به چاره رسید
۱۱جواب آن غزل است این که گفت مرشد روم
خبر برید به بیچارگان که چاره رسید
۱۲