کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید
ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید
۱درین چمن که گلش خار در بغل دارد
خوشا کسی که چو بادام چشم بسته دمید
۲بغیر داغ که صد برگ گشت از ناخن
چه گل مرا دگر از طالع خجسته دمید
۳ز تنگ گیری این روزگار در عجبم
که صبح خنده چسان از دهان پسته دمید
۴چه فتنه ای تو که سنبل به آن دماغ بلند
ز شوق خدمت زلفت کمر نبسته دمید
۵چنان غبار کدورت گرفت عالم را
که صبح نور ز آیینه زنگ بسته دمید
۶نظر به لاله و گل چون سیه کنم صائب
مرا که سنبل آه از دل شکسته دمید
۷