که با تو حرف شهیدان عشق میگوید
که خون شبنم از آفتاب میجوید
۱به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی
که هفته هفته رخ خویش را نمیشوید
۲در آن دیار که ماییم بیغمی کفر است
هوای ابر ز دل میل باده میشوید
۳کراست زهره که از آستین برآرد دست
صبا درین چمن از شرم گل نمیبوید
۴ترا گمان که تو در خواب آنچه میبینی
به ما تپیدن دل یک به یک نمیگوید
۵چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله میروید
۶ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار
بهانهاش شده آخر بهانه میجوید
۷رسید عشق به پابوس عرش و برگردید
هنوز عقل گرانجان رفیق میجوید
۸اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد
ز جبهه خط غبار حیات میشوید
۹ز تاب پرتو روی تو دیده صائب
ز آفتاب قیامت پناه میجوید
۱۰